اشعار زيبا


اشعار زيبا

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

اشعار زيبا

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

اشعار زيبا

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

اشعار زيبا

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

اشعار زيبا

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

اشعار زيبا

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت

اشعار زيبا

دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت

اشعار زيبا

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت

اشعار زيبا

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت

اشعار زيبا

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
اشعار زيبا